زردكوه
كوه مهربان من
اميدمن
معشوق من
دست نامهربان روزگار
باتوچه كرده است
كه اينگونه خموش و تنها مانده اي
اين سكوت مرگبار هديه كدام اهريمن است
با من حرف بزن
با من بگو
از دلتنگيهايت برايم بگو
از مال كنون
واز كوچ كه تنها خاطره اي بيش نيست
از بهون هايي كه ديگربرافراشته نمي شوند
ازگندم زارهاي بي برزگر
از كوگ هايي كه دندال زمزمه مي كنند
از ميشكالي كه نايي دركرنايش نيست
بگو
كجايند آن مردان وزنان عاشق
آناني كه به عشق تو زيستند ورفتند
از آن تكسواران نامدار
از سرداراسعد فاتح
از عليمردان
اما نه
توسكوت نخواهي كرد
زيرا سكوت تو مرگ من است
مرگ ايل من است
وتو هرگز به مرگ عاشقت راضي نخواهي شد.
استوار بمان وپابرجا
